یک قطره اشک2 دقیقه برای خواندن

لیوان تقریبا خالی نوشیدنی را روی پیشخوان کافه گذاشت. کلاهش را از روی چهارپایه‌ی کناری برداشت و در حالی که آن را روی سرش محکم می‌کرد، به سمت در خروجی حرکت کرد. پیرمردی که تا چند لحظه پیش کنارش نشسته بود از پشت سر گفت: «کجا!؟»

مرد در حالی که انگشت اشاره‌اش را بالا می‌برد گفت: «باهاش حرف دارم…»

آن بیرون، باد از دانه‌های برف شلاقی ساخته بود و هر کس و هر چیزی که سر راهش بود را با آن نوازش می‌کرد. مرد سرش را پایین انداخت و در پناه کلاه و یقه‌ی پالتوی سیاه‌رنگش به راه افتاد. مقصدش را نمی‌دانست. فقط می‌دانست که باید برود…

ساعت‌ها راه رفت؛ شاید هم روزها. زمان دیگر برایش مفهومی نداشت. برف همچنان می‌بارید و مرد همچنان راه می‌رفت. این تمام چیزی بود که برایش باقی مانده بود…

بالاخره احساس کرد دارد به مقصد می‌رسد. کلاه را از روی سر برداشت، پالتو را از تن درآورد و هردو را روی زمین سفید از برف انداخت. به نقطه‌ی نامعلومی در آسمان خیره شد و شروع به صحبت کرد. کلمه‌های اول را آرام و لرزان ادا کرد ولی آهنگ صدایش رفته‌رفته محکم‌تر می‌شد:

«می‌دونستم که بالاخره یه روز زمین می‌خورم ولی چرا این‌جوری!؟ من که چیزی از این دنیا نمی‌خواستم. فقط یه نفر! یکی در مقابل این همه چیزی که تا حالا دادم. به همه… به تو!

اصلا اون‌جایی!؟ صدامو می‌شنوی!؟ هی! با توئم! چرا جواب نمی‌دی!؟…»

همین‌طور می‌گفت و هر چند کلمه یک بار، یک قدم رو به جلو برمی‌داشت.

داد زد ولی جوابی نگرفت. گلویش از آن همه فریاد می‌سوخت و چشم‌ها و پوست صورتش از سرما داغ شده بودند. قدم‌هایش کم‌کم داشتند ناهماهنگ و کوتاه و بلند می‌شدند. یک قدم دیگر برداشت…

زیباترین منظره‌ای که در تمام عمرش دیده بود، حالا در چند قدمی‌اش ایستاده بود. باد موهای بلند و سیاه او را روی صورتش می‌ریخت ولی امکان نداشت مرد، آن لبخند را ببیند و نشناسد. بدون شک خودش بود.

فکر کرد که حتما در این هوا سردش شده. کتش را درآورد و روی شانه‌های زنی انداخت که در مقابلش ایستاده بود. به صورت زن خیره شد و آرام پشت انگشتانش را روی گونه‌ی او کشید. بی‌اختیار لبخند زد. انگار می‌خواست خودش را در عمق چشمانی که به او نگاه می‌کردند، غرق کند. این، تمام چیزی بود که می‌خواست…

زن اما رو برگرداند. قدم اول…

-نه!

قدم دوم…

-کجا داری می‌ری!؟

قدم سوم…

قدم‌هایش داشتند سریع‌تر می‌شدند. مرد دهانش را باز کرد ولی صدایی بیرون نیامد. گلویش دیگر توان حرف زدن نداشت. استیصال تمام وجودش را در بر گرفته بود. پشت سر او شروع به دویدن کرد. با تمام توان. آخر این تمام چیزی بود که برایش باقی مانده بود…

تا جایی که می‌توانست دوید. تا جایی که می‌توانست…

و مرد برای اولین بار در زندگیش به زانو درآمد. سرش را پایین انداخت، چشمانش را بست و نقش زمین شد. آخرین افکارش هم راجع به او بودند. راجع به چشمانش، لبخندش، موهای بلند و دستان کوچک و زنانه‌اش در دستان زمخت و مردانه‌ی او. مطمئن بود که باز او را خواهد دید. مگر می‌شد به او نرسد!؟

دانه‌های برف برایش لحافی ضخیم ساختند و باد برایش در گوش کوه‌ها مرثیه خواند. رودخانه‌ها در عزایش یخ زدند و درخت‌ها به احترامش سر خم کردند. جایی دور از این‌جا یک قطره اشک روی گونه‌های “او” لغزید…

 

پ.ن: نقاشی از “فابیَن پِرِز”

حامد

من یه نویسنده و عکاس فری‌لنس‌ام که عاشق خلق محتوای بکر و تازه‌ست. اگه دوست دارید بیش‌تر درموردم بدونید، صفحه‌ی درباره‌ی من رو ببینید. اما اگه دوست دارید باهم رفیق بشیم، تو شبکه‌ی اجتماعی موردعلاقه‌تون یا از طریق اعلان‌های مرورگر دنبالم کنید، محتوا رو ببینید و نظرتونو بگید که بیش‌تر گپ بزنیم. تا دفعه‌ی بعد، عزت زیاد!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Do NOT follow this link or you will be banned from the site!

به اینستاگرام سر بزنید!

صفحه‌ی من رو فالو کنید و محتوای اختصاصیش رو
از دست ندید.
عکسای جذاب، متنای کوتاه و متفاوت
close-link
Click Me