اهمیت سم وایز گمجی بودن

این متن را بعد از تماشای قسمت پنجم از فصل ششم سریال Game of Thrones نوشته‌ام.

 

کمی درمورد خود سریال:

احتمالا اکثر خوانندگان این متن یا سریال را دیده‌اند و یا حداقل درمورد آن چیزهایی شنیده‌اند، پس توضیح واضحات نمی‌دهم و حرف تکراری هم نمی‌زنم. فقط می‌خواهم این را درمورد “بازی تاج و تخت” بگویم که با این‌که در نگاه اول در دنیایی دیگر و جهانی غیرواقعی اتفاق می‌افتد، اما اگر در آن دقیق‌تر شوید شخصیت‌ها و داستان‌هایی را به نمایش می‌گذارد که بسیار به دنیای ما شبیه‌اند.

مردان شریف و پرافتخار و کسانی که روی اصول‌شان پافشاری می‌کنند، محکوم به فنا می‌شوند و کسانی که برای قدرت و ثروت دست به هر کاری می‌زنند، موفق‌اند. تندروهای مذهبی شهرها را از درون نابود می‌کنند و بنیان جامعه را نشانه می‌گیرند و به نام خدایشان هر کاری می‌کنند و…

به نظرتان چنین دنیایی شبیه جهان امروز نیست!؟

 

چیزی که توجه مرا جلب کرد:

چند دقیقه‌ی آخر این قسمت مربوط به فرار “برَن استارک” از چنگ ارتش مرده‌ها بود. فراری که خیلی‌ها برای موفق بودن‌اش از جان مایه گذاشتند. یکی از این افراد، “هودور” بود. در صحنه‌ی آخر معلوم شد که تنها دیالوگ این کاراکتر یعنی “هودور” در واقع “هولد دِ دُر” (در را نگه دار) بوده و زندگی او از نوجوانی وقف همین چند لحظه و نگه داشتنِ در برای فرار “برن” شده.

فرض کنید که یک کاراکتر شیرین و ساده را برای چند سال روی صفحه‌های تلویزیون یا لپ‌تاپ‌تان دیده‌اید و بدون این‌که بدانید از کجا آمده و چرا حرف زدن‌اش به این شکل است، با او زندگی کرده‌اید. حالا فرض کنید که در طول چند دقیقه هم می‌فهمید این کاراکتر از کجا آمده و چرا این‌طور شده (البته در قسمت قبل هم چند لحظه از گذشته‌ی این کاراکتر به نمایش درآمده بود.) و هم مرگ او را می‌بینید. آن هم چه مرگی… جان دادنی دردناک برای این‌که شاید فرار کسی که چند سال است به او خدمت می‌کند، موفقیت‌آمیز باشد.

وقتی چنین صحنه‌ای با موسیقی دل‌خراش “رامین جوادی” همراه شود، قطعا اشک‌تان را در خواهد آورد…

اما چیزی که توجه مرا بیش‌تر از سرنوشت تراژیک این کاراکتر جلب کرد، این بود که چرا خیلی از کاراکترهای خیلی “شیرین” و “فداکار” و “دوست‌داشتنی” سینما بسیار ساده‌دل و بعضا حتی ناتوان ذهنی و جسمی ترسیم می‌شوند؟ (کاراکترهایی مثل “فورِست گامپ” در فیلمی به همین نام یا “سَم” در فیلم “من سم هستم” را به یاد بیاورید.) یعنی واقعا کار ما به جایی رسیده که باور کرده‌ایم که تنها کسانی که عقل‌شان به صورت “نرمال” کار نمی‌کند می‌توانند “خوب” باشند؟ یا این‌که مشکلات انسان‌ها این‌قدر زیاد شده که اگر بخواهیم بگوییم داستان یک کاراکتر خیلی تراژیک است و احساسات بیننده را برانگیزیم، باید شخصیتی “آنرمال” و از هر لحاظ “بی‌چاره” بسازیم؟

نه این‌که با این نوع کاراکترها -به‌خصوص آن‌هایی که براساس داستان‌های واقعی ترسیم می‌شوند- مشکل داشته باشم؛ اما فکر می‌کنم جای کاراکترهای مشابه با شرایط جسمی و ذهنی متفاوت تا حدودی در کنارشان خالی‌ست.

هرچقدر به این نوع کاراکترها فکر کردم، تنها شخصیتی که با آن‌چه می‌خواستم بیابم تطابق داشت، شخصیت “سَم وایز گَمجی” در سه‌گانه‌ی “ارباب حلقه‌ها” بود. جای “سم وایز گمجی”ها واقعا در سینما خالی‌ست…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *