یک رویداد ساده می‌تواند زندگی شما را تغییر دهد

این نوشته در شماره‌ی ۵۸۰ مجله‌ی همشهری جوان به چاپ رسیده است.

 

دانشجوی جوانی را یادم هست که در سال دوم از دوران کارشناسی این‌قدر غرق در روزمره‌ها و اتفاقات زندگی شده بود که کم‌کم داشت عشق اول‌اش را فراموش می‌کرد. عشقی که سال‌ها با او بود و در تمام موقعیت‌ها کنارش ایستاده بود؛ آن‌قدر که گاهی اوقات فکر می‌کرد هرچه دارد را مدیون‌اش است.

از موقعی که می‌توانست به خاطر آورد، عاشق نوشتن بود؛ داستان کوتاه، قطعه‌های ادبی، شعر و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید. حتی در سال چهارم دبیرستان رشته‌اش را عوض کرده بود و آمده بود انسانی تا ادبیات بخواند. اما خانواده و اطرافیان و بقیه، نقشه‌های دیگری داشتند. همه گفتند هنر و ادبیات آخر عاقبت ندارد. گفتند اگر می‌خواهی در آینده روی پاهای خودت بایستی باید دنبال رشته‌ای بروی که برایش کار باشد. این شد که رفت مدیریت خواند. درس‌ها را دوست نداشت، با استادها و روش کارشان مشکل داشت، جو کلاس‌ها اذیت‌اش می‌کرد. گفتم که؛ داشت غرق می‌شد…

اما مهم‌ترین اتفاق زندگی‌اش از یک جمله‌ی ساده شروع شد. جمله‌ای که یکی از بچه‌های دانشگاه بعد از خواندن یکی از نوشته‌هایش به او گفت: «تو اگه آگهی روزنامه هم بنویسی قشنگ می‌شه!» همین یک جمله جرقه‌ای شد تا آتش عشق اول‌اش باز شعله‌ور شود. به دنبال دانشجویان دیگری گشت که سرگذشت‌شان مثل او باشد. با کمال تعجب و برخلاف تصورش، خیلی راحت و سریع چند نفر پیدا شدند و یک جمع فرهنگی هنری تشکیل شد. همه‌شان کسانی بودند که برخلاف علایق هنری‌شان داشتند رشته‌های درآمدزا می‌خواندند.

کارشان شده بود دور هم جمع شدن در پارک یا کافه یا یک کلاس خالی و بحث کردن درمورد آخرین کتاب‌هایی که خوانده بودند و آخرین فیلم‌هایی که دیده بودند. بعد از یک مدت تصمیم گرفتند تلاش‌شان را جدی‌تر کنند. یادم هست که او هم رفت کلاس روزنامه‌نگاری تا بتوانند یک نشریه بزنند. چند ماه بعد خودش پیش‌قدم برگزاری یک کارگاه طنزنویسی شد. یک سال شرکت در جلسات و دورهمی‌ها و کارگاه‌های مختلف -در کنار اصرار بر روی کاری که به آن علاقه داشت- نتیجه داد.

اولین باری که به خاطر نوشتن‌اش حقوق گرفت را هنوز یادم هست. نمی‌دانست از خوش‌حالی چه کار کند. او دیگر یک “نویسنده” بود…

 

نمی‌دانم شما چند نفر مثل او دیده‌اید. اصلا شاید خودتان مثل او باشید. شاید همیشه به یک چیز خاص علاقه داشته‌اید اما زندگی مانع آن شده که به دنبال علایق‌تان بروید. هرکدام از این‌ها که باشد، من شاهد زنده‌ام که آدم‌ها می‌توانند دنبال علایق‌شان بروند و به هدف‌شان هم برسند. او حالا در “ایوند” مسئول تولید محتواست و کارش نوشتن. اگر باور نمی‌کنید، می‌توانید سرگذشت‌اش را از زبان خودش در صفحه‌ی قبل بخوانید!

 

ادامه‌ی نوشته را در وبلاگ ایوند ببینید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *