ما چه‌طور به نسل خسته و ناامید تبدیل شدیم8 دقیقه برای خواندن

تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا انجام دادن بعضی کارهای ساده به نظرتان زیادی سخت است اما بعضی کارهای تخصصی و پیچیده را به راحتی انجام می‌دهید؟ یا مثلا به این فکر کرده‌اید که چرا به خاطر توانایی‌تان برای پختن یک غذای ساده یا زنده نگه داشتن یک گیاه در گل‌دان، این‌قدر احساس موفقیت می‌کنید؟ پاسخ کوتاه این است که احتمالا بین سال‌های ۶۰ تا ۷۵ متولد شده‌اید و از نسلی هستید که من به‌شان می‌گویم نسل خسته و ناامید. برای پاسخ بلند، این پست را تا انتها بخوانید.

 

اگر سن‌تان در محدوده‌ی ۲۲ تا ۳۸ باشد، می‌دانید که دارم چه می‌گویم. خیلی از ما با رویایی بزرگ شدیم که بذر آن توسط نسل قبل و شرایط اجتماعی در ذهن‌مان کاشته شده بود. قرار بود بعد از درس و دانش‌گاه، وارد بازار کار شویم و پله‌های موفقیت را طی کنیم. بعد هم تشکیل خانواده بدهیم، خانه و ماشین بخریم و یک زندگی راحت، بی‌دغدغه و پر از خوش‌بختی داشته باشیم.

اما زندگی چند درصد از ما این مسیر را طی کرده؟ نتیجه‌ی نرسیدن به آن رویا چیست؟

 

پرده‌ی اول: کودکی و نوجوانی

چند اتفاق مهم روی سال‌های کودکی و نوجوانی ما تاثیر گذاشته. اول، والدین ما نسبت به والدین خودشان وضعیت مالی به‌تری پیدا کرده بودند و زندگی به نسبت مرفه‌تری داشتند. دلیل اصلی این اتفاق، بزرگ شدن دولت، به وجود آمدن ادارات مختلف و به تبع آن، به وجود آمدن مشاغل دولتی بود که با مهاجرت مردم از روستاها به شهرها هم‌راه شد. پدربزرگ‌های ما مشغول کشاورزی یا دام‌داری بودند که باعث می‌شد چند ماه پول داشته باشند و چند ماه نه. اما پدران ما کارمند شدند و به سطح مشخصی از ثبات اقتصادی و رفاه رسیدند.

این مسئله باعث شد که والدین ما انتظار ادامه‌ی این بهبود و یک زندگی به‌تر برای ما -نسبت به خودشان- را داشته باشند. راه این بهبود هم از نظر آن‌ها همان بود که خودشان رفته بودند: تحصیلات بالاتر، استخدام شدن برای یک کار ثابت، کار کردن بدون شکایت، صبر کردن برای ارتقای مقام و حقوق بیش‌تر.

عینی‌ترین تاثیر این تصور را می‌شود در بازار کنکور و بعد هم آزمون‌های استخدامی دید.

 

خیلی از ما با رویایی بزرگ شدیم که بذر آن توسط نسل قبل و شرایط اجتماعی در ذهن‌مان کاشته شده بود. قرار بود بعد از درس و دانش‌گاه، وارد بازار کار شویم و پله‌های موفقیت را طی کنیم. بعد هم تشکیل خانواده بدهیم، خانه و ماشین بخریم و یک زندگی راحت، بی‌دغدغه و پر از خوش‌بختی داشته باشیم.

 

دومین اتفاق، جنگ هشت‌ساله با عراق بود که باعث شد میل به آرامش در جامعه زیاد شود و تصویر زندگی ایده‌آل تا حد زیادی تغییر کند. حالا کسی که می‌توانست هر روز سر کار برود و هر شب به خانه برگردد و بمبی روی سر خودش و خانواده‌اش هوار نشود، خوش‌بخت محسوب می‌شد.

ما در دوران پس از جنگ بزرگ شدیم و صرفا به همین دلیل باید شاکر می‌بودیم.

در این مقطع، کسانی که داستان قحطی و کم‌بود منابع مختلف را از والدین‌شان شنیده بودند، خودشان هم خطر آن را در طول جنگ حس کردند. و این باعث شد که ترس از دست دادن را به نسل بعدی -که ما باشیم- هم تزریق کنند.

 

سومین اتفاق هم تلاش سیستم آموزشی برای «بهینه‌سازی» ما بود. ما قرار نبود تغییری در سیستم ایجاد کنیم؛ چون داشتیم برای تلاش در چهارچوب‌های موجود آموزش می‌دیدیم. دوری از ریسک، به بخش بزرگی از تعلیم ما تبدیل شد.

 

پرده‌ی دوم: دانش‌گاه

بعد از کلی تلاش برای قبول شدن در کنکور، انتخاب رشته کردیم؛ بدون این‌که تصوری کامل و واقعی درمورد رشته‌های دانش‌گاهی داشته باشیم. فقط می‌دانستیم باید در «یک رشته‌ی خوب» قبول شویم تا بتوانیم در آینده به موفقیت برسیم. یک دوره همه مهندس شدیم و یک دوره همه دکتر؛ باقی رشته‌ها برای درس‌خوان‌ها نبودند.

بعد که وارد دانش‌گاه شدیم و چند ترم گذراندیم، فهمیدیم که رشته‌ی تحصیلی‌مان را آن‌قدرها دوست نداریم. چند ترم دیگر هم که گذشت، دیدیم اصولا دانش‌گاه و بازار کار در ایران ربطی به هم ندارند و اصلا قرار نیست رشته‌ی تحصیلی‌مان را دوست داشته باشیم.

 

ما قرار نبود تغییری در سیستم ایجاد کنیم؛ چون داشتیم برای تلاش در چهارچوب‌های موجود آموزش می‌دیدیم. دوری از ریسک، به بخش بزرگی از تعلیم ما تبدیل شد.

 

سیستم آموزش عالی هم راه آموزش و پرورش را ادامه داد و تمام تلاشش را کرد تا ما را به چرخ‌دهنده‌های روغن‌خورده و روان سیستم تبدیل کند. مدیریت ریسک حالا بخشی از شخصیت ما شده بود و خودش را در تلاش‌مان برای نمره‌های به‌تر و راضی نگه داشتن اساتید نشان می‌داد. ما قرار نبود تغییری در سیستم ایجاد کنیم؛ فقط می‌خواستیم در آن برنده باشیم.

این «برنده شدن» کم‌کم ادامه‌ی تحصیل در مقاطع بالاتر یعنی -ارشد و دکتری- را هم برایمان جا انداخت. خارج از درس هم سعی کردیم «قاطی»ِ هر چیزی نشویم. اگر فعالیت فوق برنامه‌ای داشتیم، در انجمن علمی دانش‌کده‌مان بود؛ چون می‌توانست در برنده شدن آینده کمک‌مان کند.

 

پرده‌ی سوم: بازار کار

اولین کارمان بعد از اتمام دانش‌گاه -و شاید سربازی- خیلی مهم بود. فکر می‌کردیم مسیر را درست آمده‌ایم و حالا آماده‌ایم برای موفقیت؛ چون هم والدین و هم سیستم آموزشی، یک عمر همین را در گوش‌مان خوانده بودند. ما قرار نبود هر شغلی را قبول کنیم. کاری می‌خواستیم که به سمت خوش‌بختی ببردمان و همان تصویری که از کودکی در ذهن‌مان ساخته شده بود: خانه، ماشین، خانواده و یک زندگی راحت و بی‌دغدغه. مهم‌تر از آن: کاری می‌خواستیم که جلوی خانواده، فامیل، دوست و آشنا بتوانیم با افتخار از آن تعریف کنیم.

اما در همان تلاش‌های اول‌مان برای ورود به بازار کار، فهمیدیم که اصلا آماده نیستیم. این بار، یک صدای جدید هم به صدای سیستم آموزشی و خانواده اضافه شده بود: صدای کارفرما. کارفرماهای شرکت‌های خصوصی هر روز در گوش‌مان می‌خواندند که مهارت کافی را نداریم؛ به قدر کافی کار نمی‌کنیم و حق‌مان همین حقوق پایین است.

البته مدیران دولتی هر سطحی از کار کردن و مهارت را کافی می‌دانستند. چون می‌خواستند ما هم -مثل خودشان- به همه چیز عادت کنیم. اما روزگار عوض شده بود و حقوق دولتی دیگر نمی‌توانست آن زندگی ایده‌آل را بسازد.

ما هم که با روحیه‌ی بهینه‌سازی و تلاش بیش‌تر برای موفقیت بزرگ شده بودیم. و هم‌چنان به ایجاد تغییر در سیستم فکر نمی‌کردیم. فقط می‌خواستیم برنده باشیم و به رویایمان برسیم. در نتیجه وقت بیش‌تری برای کار گذاشتیم و سعی کردیم خودمان را بیش‌تر نشان دهیم. و از آن‌جایی که شنیده بودیم همه برنده نمی‌شود اما ما می‌توانیم برنده باشیم، هر چه‌قدر هم که زمان می‌گذشت باز به همین روند بی‌نتیجه ادامه می‌دادیم.

 

بعد که وارد دانش‌گاه شدیم و چند ترم گذراندیم، فهمیدیم که رشته‌ی تحصیلی‌مان را آن‌قدرها دوست نداریم. چند ترم دیگر هم که گذشت، دیدیم اصولا دانش‌گاه و بازار کار در ایران ربطی به هم ندارند و اصلا قرار نیست رشته‌ی تحصیلی‌مان را دوست داشته باشیم.

 

یک پدیده‌ی مهم که بعد از ورود به بازار کار لمسش کردیم، بحران مالی و اقتصادی بود. کشور ما هر چند سال یک بار یک بحران اقتصادی داشت. و حالا که به مرحله‌ی بزرگ‌سالی رسیده بودیم، تازه ابعاد واقعی آن را درک می‌کردیم. والدین ما بازنشسته بودند و قدرت خرید پول در طول سال‌های بعد از بازنشستگی‌شان آن‌قدر پایین آمده بود که دیگر نمی‌توانستند کمکی جدی به ما بکنند. همین‌که توانسته بودند در طول مدت تحصیل حمایت‌مان کنند، خودش خیلی بود.

حالا والدین‌مان هم مجبور بودند با غیرواقعی بودن تصورات قدیم‌شان روبه‌رو شوند. وضعیت مالی نسل ما قرار نبود از آن‌ها به‌تر باشد. در همین سن، پدران و مادران ما ازدواج کرده بودند، خانه و ماشین داشتند و یک کار تمام‌وقت با امنیت شغلی که می‌دانستند قرار است به بازنشستگی با حقوق ختم شود.

اما ما؟ ما چیز خاصی نداشتیم. حقوق‌مان هم به جایی نمی‌رسید.

 

پرده‌ی چهارم: حالا

تمام این مسیر به این‌جا ختم شده: نسلی که یا خسته است، یا ناامید و یا هردو.

حالا نسل ما به بزرگ‌سالی رسیده است. اکثرمان وارد بازار کار شده‌ایم یا با ادامه‌ی تحصیل داریم به شغل آینده‌مان فکر می‌کنیم. و همه‌مان به یک نتیجه رسیده‌ایم: هدف و رویایی که از بچگی برایمان مشخص شده بود و راهی که برای رسیدن به آن ترسیم کرده بودند، ارزشش را نداشت. تعداد کسانی که به آن رویای کامل رسیده‌اند، واقعا چند نفر است؟ تعدادی بسیار بسیار کم.

 

یک پست دیگر هم بخوانید:  بعضی‌ها برابرترند: امتیاز ویژه و لزوم درک آن برای همه‌ی ما

 

بخشی از نسل ما هنوز هم معتقد است که می‌شود برنده شد. در نتیجه هنوز هم تلاش می‌کند، کار می‌کند و به دنبال بهینه‌سازی‌های بیش‌تر است. این بخش از نسل ما در طول زمان خسته و خسته‌تر شده و حالا به جایی رسیده که انگار سال‌هاست یک بار سنگین بر دوش دارد. این خستگی از آن جنس نیست که بشود با چند هفته استراحت یا یک مسافرت ساده درمانش کرد. این خستگی از آن‌هاست که نمی‌گذارد خارج از مسیر بهینه‌سازی کاری بکنید.

همین است که خیلی از ما حوصله‌ی عوض کردن کارت ملی یا پیگیری اداری بیمه‌ی تامین اجتماعی یا حتی مراجعه به شرکت ارائه‌دهنده‌ی اینترنت و پر کردن فرم برای خرید اینترنت را نداریم. اما بی هیچ چون و چرایی، ۲۴ ساعته حواس‌مان به ایمیل‌های کاری و تَسک‌های آینده است.

کارهای به ظاهر ساده و ضروری به نظرمان سخت می‌آیند و تا می‌توانیم به تعویق‌شان می‌اندازیم. چون تاثیر عمده و ملموسی در مسیر موفقیت‌مان ندارند. اما کارهای پیچیده‌ای که می‌توانند به مرور زمان انجام شوند را پشت سر هم و بدون شکایت انجام می‌دهیم تا ثابت کنیم کارمند خوبی هستیم.

 

یک پدیده‌ی مهم که بعد از ورود به بازار کار لمسش کردیم، بحران مالی و اقتصادی بود. کشور ما هر چند سال یک بار یک بحران اقتصادی داشت. و حالا که به مرحله‌ی بزرگ‌سالی رسیده بودیم، تازه ابعاد واقعی آن را درک می‌کردیم.

 

بخش دیگر نسل ما، آن‌هایی هستند که فکر می‌کردند قرار است در این سن سرمایه داشته باشند و برای خودشان کار کنند. از آن‌جایی که کار مورد پسندشان را پیدا نکرده‌اند و خانواده هم سرمایه‌ی کلانی ندارد که در اختیارشان بگذارید، این افراد ناامید شده‌اند. اما از آن‌جایی که حتی فکر کردن به ایجاد تغییر در سیستم هم برای نسل ما جا نیفتاده، افراد این دسته هم کار خاصی برای تغییر وضعیت انجام نمی‌دهند. فقط منتظرند یکهو یک اتفاقی بیفتد و سرمایه‌دار شوند.

بخش دیگری از این ناامیدها، یا مهاجرت کرده‌اند یا در حال مهاجرت‌اند. این دسته، می‌خواهند وارد یک سیستم جدید شوند چون از این سیستم خیری ندیده‌اند.

 

اما چرا به خاطر توانایی پختن یک غذای ساده یا زنده نگه داشتن یک گل‌دان، احساس موفقیت می‌کنیم؟

پاسخ ساده اما مشترک برای نسل ما این است: چون موفقیت‌های دیگری که برایمان تعریف شده بودند را خارج از دست‌رس می‌بینیم.

ما قرار بود در این سن ازدواج کرده باشیم، بچه‌دار شده باشیم، کار ثابت با حقوق خوب داشته باشیم، ماشین داشته باشیم و به فکر خرید خانه باشیم. اما تعداد بسیار کمی از ما به این‌ها رسیده‌اند.

تمام مواردی که گفتم، نشانه‌های سنتی خوش‌بختی محسوب می‌شوند. و نسل ما به این نتیجه رسیده که باید رسیدن به آن‌ها را به تعویق بیندازد یا به کلی رها کند. و نشانه‌های دیگری را جای‌گزین کرده که می‌تواند در عصر اینستاگرام به آن‌ها افتخار کند. اگر نسل قبل به این افتخار می‌کرد که در ۱۵ سالگی نان‌آور یک خانواده است؛ نسل ما در ۲۵ سالگی به آوردن غذا از خانه به محل کار افتخار می‌کند.

اگر نتوانیم به خانه و زندگی‌مان افتخار کنیم، مجبوریم چیزهای ساده‌ای پیدا کنیم که در بحث‌ها و البته در شبکه‌های اجتماعی -به‌خصوص اینستاگرام- به دیگران نشان دهیم. پس اتفاقات کوچکی مثل یاد گرفتن طرز پخت یک غذای ساده یا داشتن چند گل‌دان قابل انتشار در اینستا تبدیل به نشانه‌های موفقیت می‌شوند.

 

ازدواج، بچه‌دار شدن؛ کار ثابت با حقوق بالا، ماشین و خانه نشانه‌های سنتی خوش‌بختی محسوب می‌شوند. و نسل ما به این نتیجه رسیده که باید رسیدن به آن‌ها را به تعویق بیندازد یا به کلی رها کند. و نشانه‌های دیگری را جای‌گزین کرده که می‌تواند در عصر اینستاگرام به آن‌ها افتخار کند.

 

حرف آخر

هیچ‌کدام از این‌ها که گفتم، بهانه‌ی خوبی برای خسته یا ناامید ماندن نیستند. اما مسئله این‌جاست که راه حل این خستگی و ناامیدی، تلاش بیش‌تر نیست. و ما در طول زندگی‌مان فقط همین راه حل را یاد گرفته‌ایم.

قدم اول این است که وجود این حس‌ها را بپذیریم و دلیل به وجود آمدن‌شان را درک کنیم. بعد باید به دنبال تغییراتی در زندگی شخصی‌مان باشیم. و در نهایت منتظر بمانیم تا شاید تغییر زاویه‌ی دید افراد، روی سیستم هم تاثیر بگذارد و راه‌حل‌های جدیدی در حوزه‌ی آموزش و کار به وجود بیاورد.

 

این مشکل، چیزی نیست که بتوانیم به تنهایی حلش کنیم. اما قطعا می‌توانیم وجودش را بپذیریم و انتخاب‌ها و عمل‌کردمان را از یک زاویه‌ی جدید ببینیم و تحلیل کنیم. شاید در بلندمدت، کمی از خستگی و ناامیدی‌مان کم شد!

 


نظر شما چیست؟ با حرف‌هایی که گفتم موافق‌اید؟

این پست را با باقی خسته‌ها و ناامیدها هم به اشتراک بگذارید!


 

حامد

من یه نویسنده و عکاس فری‌لنس‌ام. اگه دوست دارید بیش‌تر درموردم بدونید، صفحه‌ی درباره‌ی من رو ببینید. اما اگه دوست دارید باهم دوست بشیم، تو شبکه‌ی اجتماعی موردعلاقه‌تون یا از طریق اعلان‌های مرورگر دنبالم کنید، محتوا رو ببینید و نظرتونو بگید که بیش‌تر گپ بزنیم. تا دفعه‌ی بعد، عزت زیاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Do NOT follow this link or you will be banned from the site!